چوپان پیامبر بود و کتاب نداشت. تنها بلد بود نی بزند. بره ها با همان نی ایمان آوردند. خدا به پیامبرش گفت : دعوتت را هرگز به کلام نیاور ، تنها نی بزن که از این پس پیامبری بی سخن خوش تر است.
چوپان آن بالا نی زد و نی زد و نی زد ، هیچ کس اما این پایین نمی دانست که در گوشه ای از آن کوه ، خدا نزدیک است و چوپان پیامبر و بره ها مومن . . .!
خسته و تنها و دلتنگ شيب تندي رو بالا مي كشم. سرم رو بلند مي كنم تا شايد بتونم از دور ببينمش. خودشه. خود خودش. برج سينا رو مي گم. مي ايستم و نگاهش مي كنم و فرياد مي زنم : سلام! برج سيناي من. سرزمين يادهاي من سلام!